تبليغاتX
شب سپید

زیباترین ترانه را آنروز شنیدم که صدای آسمانی تو در گوش ام زمزمه شد،

صدایی که کلامی آشنا داشت در خودش.

آن کلام، دوستت دارم بود.

دوستت دارم را از بسیاری شنیده بودم

دوستت دارم دیگران به گوشم رسیده بود

اما دوستت دارم تو بر جانم نشست.

دوستت دارم تو از دلت برخاسته بود، از روی پلی از جنس حسی پاک و ناب میان دو نگاه گذشته بود،

بر دلم رخنه کرده بود و بر جانم نشسته بود.

دوستت دارم را با کلام تو و از روزی که از زبان تو شنیدم دوست دارم، به تکرار بشنوم

به تکرار بشنوم و به تکرار بگویم.

دوستت دارم، زندگی است، جانمایه ی عاشقی است،

زیباترین واژه ی مرکب است، دلنشین ترین سایه سار محبت است،

زیباترین ترانه است.

دوستت دارم زمانی شنیدنی است که من به تو و تو با من بگویی.

من و تویی که دل به یکدیگر دادیم و دیگر برای بازپس گرفتن اش اقدامی نکردیم.

پس بگو که دوستم داری. پس بگذار تا بگویم که چقدر دوستت دارم.

اصلاً اگر تو نیایی و نگویی هم، به تکرار و لحظه در لحظه فریاد میزنم که،

دوستت دارم!

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:55 بعد از ظهر |


گذاشتن و گذشتن

رفتن و کوله بار بستن

سوختن و دم برنیاوردن

مردن، ولی تظاهر به زنده بودن کردن

تو را دیدن ولی ندیده شدن

گریستن در دل، ظاهری خندان داشتن

گفتن اینکه خوبم، در حالیکه بد بودم

گفتن اینکه برو به سلامت، ولی زیر لب نجوا کردن که

نرو، نرو، نرو، بمان نرو

در شطرنج عاشقانه، مات رخ تو شدن

بازی عشق تو را جانانه باختن

این همه و هزاران حسرت و آه ممتد دیگر

شد حاصل من در عاشقی با تو

تویی که بر آن همه وعده و رؤیا

آن همه امید و نوید، آن همه شور و شوق و تلاش

یکسره و یکباره خطی از جنس زمخت جدایی کشیدی

و همه را، و من را به نگاهی و کلامی به رقیب دادی

راستی هنوز یادت هست، آنروز آفتابی را که در آن

روزم را ابری کردی برای همیشه و چشمانم را بارانی کردی،

آن هم برای همیشه

من که یادم هست، دوست دارم که یادم برود

اگر هنوز دوستم داری، برایم دعا کن که یادم برود

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز شنبه 24 فروردین1387 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:59 بعد از ظهر |


بی تو در می یابم،

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را.

کاهش جان من این شعر من است.

آرزو می کردم،

که تو خواننده ی شعرم باشی.

                                           - راستی شعر مرا می خوانی؟ -

نه، دریغا، هرگز،

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

                                           - کاشکی شعر مرا می خواندی! -

                                                          

                                                                                              * حمید مصدق *

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز یکشنبه 19 اسفند1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:2 بعد از ظهر |


به سرم افتاده بود، دوباره عاشقی کنم

به سرم افتاده بود، باز عشق ُ بندگی کنم

به سرم افتاده بود برم تا اوج آسمون

برم اونجا بشینم، فریاد بزنم

آی آدمها، عاشق شدم دوباره

سالم شدم دوباره

حالم خوبه، زنده ام، به خدا بیدارم

دروغ نمیگم، به خدا هوشیارم

                                    ***

اما،

شاید بیداربودم، ولی هنوز فراموشکار بودم.

آخه یادم رفته بود، سهم من از عشق، حسرت و درد عاشقانه ست.

یادم رفته بود که به خدا و رقیب سپردن ِ معشوق و برایش آرزوی خوشبختی کردن،

آخر عاشقی ِ و سهم من هم شده تنها آخر عاشقی.

و من باید فقط و فقط تمرین آخر عاشقی رو کنم.

این شد که در تنم چیزی فرو ریخت

بانگی صدا کرد و حالا بیدار شدم.

                                     ***

باز هم نیومده، رفت. سرزده رفت.

باز هم صبر به امید سحر، شد کار من.

باز هم سایه گاه خستگی ِ خودم شدم.

باز هم شونه ی خودم شد، تکیه گاه خستگی هام تا سر روش بذارم و چشمامو بارونی کنم.

ولی باز هم میگم زنده باد عشق!

باز هم میگم سلام بر عشق!

اگر مشکلی هست، مشکل از من ِ که یادم باید باشه، که خوشی ِ من عمرش فقط قد ِ یک آه ِ !

یادم باشه، دوستت دارم ها برای من کوتاهند!

و باز هم به اونکه دوستش دارم میگم،

با تو بدرود ای مسافر

هجرت تو بی خطر باد

                                 ***

قمار عاشقانه ای دیگر رو باختم، اما از اونجا که عاشق ِ عاشق شدنم، باز هم میگم،

خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

و به سر ندارد الا هوس قمار دیگر

-----------------------------------------------------------------

پ.ن: و همچنان روحم درد میکنه!

        و همچنان دلم تنگه!

        و همچنان دلم گرفته!

        و همچنان مرهم آرزو دارم!

        و همچنان ...!

        و همچنان دوستش دارم!

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز جمعه 17 اسفند1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت6:21 بعد از ظهر |


تقدیم به تو

به جز این عکس هیچ ندارم که بگویم با تو؛

در روزی که دنیایی گفتنی دارم با تو!

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز پنجشنبه 25 بهمن1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت11:47 بعد از ظهر |


غزلک شکستنت کار کیه؟

به عزا نشستنت کار کیه؟

عسلک نبینم افتادنتُ!

بگو پرپر شدنت کار کیه؟

نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه ی فیروزه رو یاد تو نداد

غزلک گریه نکن، گریه به چشمات نمیاد.

 

سنگ فیروزه ی این رنگی، به قاب کی شکست؟

زورق رهایی تو چه جوری به گِل نشست؟

ای نگین از همه ستاره ها ستاره تر!

راست بگو سنگ ِسقوط ُ کی به پرواز ِ تو بست؟

نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

غزلک گریه نکن، گریه به چشمات نمیاد

 

ناخوشم، ناخوش ِ ناخوش، بی خود اما خود ِتو!

داره من کم میشه از من، میرسه تا خود ِ تو!

کی برای شونه هات غزل میبافه جای شال؟

جز من ِ من، کیه نزدیک مث ِ تن، با خود ِ تو!

 

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

بغض تو ، گریه ی تو کار غزلها که نبود

غزلک هرچی که هست،بدجوری خوبی واسه من

هرچی بود، شعرای من محض تماشا که نبود

 

اگه تن پس میزنیم، حرمت عشقُ نشکنیم

اگه چاوش نشدیم، به شب شبیخون نزنیم

اگه من جفت تو نیست، ترانه اندازه ی توست

تو شبای بی کسی ما همه دنبال منیم

 

غزلک یار اگه آوار تو شد، گریه نکن

اگه بر حق شدنت دار  ِ تو شد، گریه نکن

اگه هر پنجره دیوار تو شد، گریه نکن

یا پرستار اگه بیمار تو شد، گریه نکن

 

غزلک هرجا برم، ترانه یعنی اسم تو!

خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو!

ته هر کوچه ی بن بست غزل، خونه ی تو!

همه کس به اسم تو، قصه ی ما طلسم تو!

 

*شهیار قنبری*

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز جمعه 28 دی1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت7:58 بعد از ظهر |


شب یلدا طولانی تر از هر شبی است.

ایکاش کنار تو بودن همیشه یلدا بود.

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز جمعه 30 آذر1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت11:49 بعد از ظهر |


خواستم سخن بگویم، هم سخنی نبود

نگاه کردم، آشنایی نبود

راه افتادم، همراهی نبود

دردم آمد، همدردی نبود

فریاد زدم، فریادرسی نبود

آخر، تو نبودی

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز پنجشنبه 8 آذر1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:6 بعد از ظهر |


روز و شبم را انتظار تو پُر کرده است

هر لحظه در این پندارم که لحظه ی بعد، لحظه ی دیدار است

شنیدن آوای خوش ات، برایم شده است آرزویی که هر روز بیشتر رنگ محال می گیرد

بر این گمان بودم که همراه داشتنت محال نیست

اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است

نمی دانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود

نمی دانم کدام شخص یا کدام چیز را عامل بدانم

در غریب ماندنم، در غریب ماندنت

در تنها افتادنم، در تنها افتادنت

اما این را خوب می دانم، که

من و تو بی تقصیریم!

من و تو اسیر تقدیریم!

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز سه شنبه 6 آذر1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:33 بعد از ظهر |


در قطره قطره ی باران

تصویر تو را می دیدم.

بعد از تو، باران،

یگانه یادگاری که تصویر تو در آن پیداست،

نمی بارد.

تو که رفتی، چرا یگانه یادگارت را بردی؟

چرا باران نمی بارد!

+ من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز یکشنبه 27 آبان1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت10:43 بعد از ظهر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
تماس با نگارنده



نگاشته هاي پيشين

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



دوستان همراهم

(فراتر از عشق(وبلاگ دیگرم
نیمه شب
یک نفس، تو
نامه های دلتنگی
great-ahoura(آتوسا)
تنهایی های من
بن بست تنهایی
ترانه شبهای تنهایی
Apple



"مرهم"
آهنگساز: فرید زولاند
ویولون: بیژن مرتضوی



Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS