|
به سرم افتاده بود، دوباره عاشقی کنم به سرم افتاده بود، باز عشق ُ بندگی کنم به سرم افتاده بود برم تا اوج آسمون برم اونجا بشینم، فریاد بزنم آی آدمها، عاشق شدم دوباره سالم شدم دوباره حالم خوبه، زنده ام، به خدا بیدارم دروغ نمیگم، به خدا هوشیارم *** اما، شاید بیداربودم، ولی هنوز فراموشکار بودم. آخه یادم رفته بود، سهم من از عشق، حسرت و درد عاشقانه ست. یادم رفته بود که به خدا و رقیب سپردن ِ معشوق و برایش آرزوی خوشبختی کردن، آخر عاشقی ِ و سهم من هم شده تنها آخر عاشقی. و من باید فقط و فقط تمرین آخر عاشقی رو کنم. این شد که در تنم چیزی فرو ریخت بانگی صدا کرد و حالا بیدار شدم. *** باز هم نیومده، رفت. سرزده رفت. باز هم صبر به امید سحر، شد کار من. باز هم سایه گاه خستگی ِ خودم شدم. باز هم شونه ی خودم شد، تکیه گاه خستگی هام تا سر روش بذارم و چشمامو بارونی کنم. ولی باز هم میگم زنده باد عشق! باز هم میگم سلام بر عشق! اگر مشکلی هست، مشکل از من ِ که یادم باید باشه، که خوشی ِ من عمرش فقط قد ِ یک آه ِ ! یادم باشه، دوستت دارم ها برای من کوتاهند! و باز هم به اونکه دوستش دارم میگم، با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد *** قمار عاشقانه ای دیگر رو باختم، اما از اونجا که عاشق ِ عاشق شدنم، باز هم میگم، خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش و به سر ندارد الا هوس قمار دیگر ----------------------------------------------------------------- پ.ن: و همچنان روحم درد میکنه! و همچنان دلم تنگه! و همچنان دلم گرفته! و همچنان مرهم آرزو دارم! و همچنان ...! و همچنان دوستش دارم! + من ، پویان این متن را نوشتم و پیشکش کردم به شما به روز جمعه 17 اسفند1386 و به ساعت عاشقی ، ساعت6:21 بعد از ظهر |
|
| ||||||